امروز دلم هوای شعر گفتن کرده بود - نگاه کردم ... عمیق ... به درونم ... دیدم کلمات را که یخ زده اند ...دانه های برف هم مثل ابیات زیبای یک غزل اند - هر کدام یک رنگ و بو دارند و بی بدیل اند - اما تکه های یخ زده تگرگ... فقط می توانند ویران کنند - هر دو از دل یک ابر می آیند - یکی شور انگیز و اهورایی و دیگری... گاهی زندگی آنقدر پیچیده می شود که نمی شود یک لیوان چای ریخت و کنار پنجره نشست و گفت بی خیال ... گاهی آدم گمان می کند در این کرانه وسیع چند میلیارد سال نوری چیز های وسیعی برای دل بستن نیست جز لبخند مادرت نگاه پدرت و یک جرعه ناب آرامش

منبع : محرم راز |یک تکه شعر
برچسب ها :